بهمن 1385
شیدسچپج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
از همه غافل نباش!
جمعه 10 تیر 1384

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی
آب و علفی شنا کنند و نجات
یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند،
با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند.
برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب
می شود به گوشه ای از جزیره
رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.
فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر
آن، آن را خورد.
سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری
خواست، فردا، به صورتی معجزه
وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او
رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او
و همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر
انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به
همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت
های الهی را ندارد، چرا که در
خواستهای او پاسخ داده نشد
پس همین جا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟
پاسخ داد:
این نعمت هایی که به دست آورده ام همه
مال خودم است، همه را خود
درخواست کرده ام.
درخواستهای او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این
چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد:
اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را
اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید:
از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟.
از من خواست که تمام خواسته های تو را
اجابت کنم.

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های
خود مانیست،
نتیجه دعای دیگران برای ماست



در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری:
شناسنامه کامل من ...

چقدر ساده سخت شد باورِ شکفتنِ یک لبخند
شاید تزلزلی بر این سکوتِ سنگین جایز نبود
هرچند که تنِ شکسته ی ای کاش ها را دیگر التیامی نیست.
نمی دانم...
آیا پرنده ی صبح به انتهای این شب کوچ خواهد کرد؟
و آیا شبنمی روی سطح خشکِ ملال آورِ انتظارِ من خواهد غلتید؟
نمی دانم...
بی گمان اندام این سایه ها پر از ردِپای نور است،
سایه هایی که قدشان به بلندیِ فرداست.


لینک های روزانه

پیوند به سایر بلاگها

لوگوی وبلاگ

.: پرنــــــده :.