X
تبلیغات
رایتل



غروب...
پنج‌شنبه 6 مرداد 1384
  

      

  به غروب نگاه کن

 حال باز می توانی مرگ را انکار کنی ؟
 تضمینی نیست که غروبی دیگر را ببینی ،

 پس خوب نگاه کن و خداحافظی خورشید را از آسمان ببین ،
 مرگ خورشید را ببین ، فردا دیر است.
 همین امروز، همین غروبی که در راه است.
 و در اینجاست که احساسی به تو دست می دهد
،

 ناراحتی که علت ندارد یا شاید تو علتش را نمی دانی.
 آسمان سرخ می شود و خورشید در امتداد یک خط گسترش می یابد.

 مانند قاصدکی که هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگینی می کنی.
 تو محکوم به بودن و زندگی کردنی.
 آسمان سرخ تر می شود، روشنایی کمتر.
 نگاه کن
 ...

 نترس از مرگ خورشید

 نترس ... او باز فردا طلوع خواهد کرد .
 چه چیزی در غروب است که آنرا تکراری نمی کند.

 هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است. انگار اولین بار است که غروب را می نگری.
 هوا تاریک می شود ، سنگین می شود،

 وجود تو آماده پروازست. بالهایش را باز می کند،

 سعی می کند از این زنجیر تن ، از این زندان فرار کند. ولی راهی نیست،

 قاصدک هنوز نشکفته.
 تو مجکوم به بودنی .
 خورشید کم کم محو می شود.
 تو به این می اندیشی که چند نفر در این لحظه به غروب نگاه می کنند

و چه تعداد از آنان ناظران آخرین غروبند.
 چشمهایت را باز کن و خوب ببین

 تضمینی برای دیدن دوباره نیست.شاید فردایی نباشد .
 هوا کاملا تاریک می شود.

 خورشید دیگر نیست.
 سایه ای بزرگ همه جا را می گیرد ...



در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری:

لینک های روزانه

پیوند به سایر بلاگها