تنها آنها که مرده اند ز مرگ نمی ترسند چو من که بارها مردانه مرده ام تابوت خویش را همه عمر بر دوش برده ام بازی کنیم از باختن نهراسیم پیروزی است باخت دیگر هر تک گلوله ای قرص مسکنی است بازی کنیم
چقدر ساده سخت شد باورِ شکفتنِ یک لبخند شاید تزلزلی بر این سکوتِ سنگین جایز نبود هرچند که تنِ شکسته ی ای کاش ها را دیگر التیامی نیست. نمی دانم... آیا پرنده ی صبح به انتهای این شب کوچ خواهد کرد؟ و آیا شبنمی روی سطح خشکِ ملال آورِ انتظارِ من خواهد غلتید؟ نمی دانم... بی گمان اندام این سایه ها پر از ردِپای نور است، سایه هایی که قدشان به بلندیِ فرداست.