بهمن 1385
شیدسچپج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بُهت
جمعه 13 بهمن 1385

می گذرم از میان رهگذران ، مات

می نگرم در نگاه رهگذران ، کور

این همه اندوه در وجودم و من ، لال

این همه غوغاست در کنارم و من دور !

 

 

دیگر در قلب من ، نه عشق ، نه احساس

دیگر در جان من ، نه شور ، نه فریاد

دشتم ، اما در او نه ناله ی مجنون !

کوهم ، اما در او نه تیشه ی فرهاد !

 

هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم !

هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم !
همسفر قصه های تلخ غریبم.

رهگذر کوچه های تنگ غروبم.

 

آن همه خورشید ها که در من می سوخت ،
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت !
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه ،

آه ! که آوار غم شد و به سرم ریخت !

 

زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند ، نه ناخدا ، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

می کشم این جان از امید جدا را

 

 

می گذرم از میان رهگذران ، مات

می شمرم میله های پنجره ها را.

می نگرم در نگاه رهگذران ، کور

می شنوم قیل و قال زنجره ها را.

 

بهت!



در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری:
شناسنامه کامل من ...

چقدر ساده سخت شد باورِ شکفتنِ یک لبخند
شاید تزلزلی بر این سکوتِ سنگین جایز نبود
هرچند که تنِ شکسته ی ای کاش ها را دیگر التیامی نیست.
نمی دانم...
آیا پرنده ی صبح به انتهای این شب کوچ خواهد کرد؟
و آیا شبنمی روی سطح خشکِ ملال آورِ انتظارِ من خواهد غلتید؟
نمی دانم...
بی گمان اندام این سایه ها پر از ردِپای نور است،
سایه هایی که قدشان به بلندیِ فرداست.


لینک های روزانه

پیوند به سایر بلاگها

لوگوی وبلاگ

.: پرنــــــده :.