آموخته ام
چیزهای کم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم.
آموخته ام
که باخت در یک نبرد کوچک را به قصد برد در یک جنگ بزرگ بپذیرم .
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم .
آموخته ام
که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال کنم .
آموخته ام
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
آموخته ام
دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ولی آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام
کافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلکه گاهی خود را نیز باید ببخشیم .
آموخته ام
که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب کسانی که دوستشا ن داریم ، ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشم .
آموخته ام
که دوستان خوب و واقعی ، جواهرات گرانبهایی هستند که به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
آموخته ایم
که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند که در حال بالا رفتن از کوه هستند.
به غروب نگاه کن …
حال باز می توانی مرگ را انکار کنی ؟
تضمینی نیست که غروبی دیگر را ببینی ،
پس خوب نگاه کن و خداحافظی خورشید را از آسمان ببین ،
مرگ خورشید را ببین ، فردا دیر است.
همین امروز، همین غروبی که در راه است.
و در اینجاست که احساسی به تو دست می دهد ،
ناراحتی که علت ندارد یا شاید تو علتش را نمی دانی.
آسمان سرخ می شود و خورشید در امتداد یک خط گسترش می یابد.
مانند قاصدکی که هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگینی می کنی.
تو محکوم به بودن و زندگی کردنی.
آسمان سرخ تر می شود، روشنایی کمتر.
نگاه کن ...
نترس از مرگ خورشید
نترس ... او باز فردا طلوع خواهد کرد .
چه چیزی در غروب است که آنرا تکراری نمی کند.
هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است. انگار اولین بار است که غروب را می نگری.
هوا تاریک می شود ، سنگین می شود،
وجود تو آماده پروازست. بالهایش را باز می کند،
سعی می کند از این زنجیر تن ، از این زندان فرار کند. ولی راهی نیست،
قاصدک هنوز نشکفته.
تو مجکوم به بودنی .
خورشید کم کم محو می شود.
تو به این می اندیشی که چند نفر در این لحظه به غروب نگاه می کنند
و چه تعداد از آنان ناظران آخرین غروبند.
چشمهایت را باز کن و خوب ببین
تضمینی برای دیدن دوباره نیست.شاید فردایی نباشد .
هوا کاملا تاریک می شود.
خورشید دیگر نیست.
سایه ای بزرگ همه جا را می گیرد ...
کاش گوشی داشتم برای شنیدن ،
تا حرفهایم را به دور از برداشتهای شما می گفتم .
کاش چشمی داشتم که به دور از هر نیازی ساعتها به تماشایش می نشستم ،
« می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب ... »
نمی دانم ، انگار نیاز به سفری دیگر دارم ،
سفر به خویشتن خویش ،
دور از تمام دلبستگیهایم ،
کتابهایم و هر چه جز تصرف وجودم کار دیگری نمی کند .
فرصتی نمانده است ...
کتاب کودکی ام را برگ برگ خواندم
کتاب جوانی ام را فصل فصل
یادم باشد دیوانگی ام را سطر سطر بخوانم
شاید چند برگی بیشتر نمانده نباشد ، نمی دانم ...
می خواهم رها از هر چیز بروم به دور دست
آنجا که نام از چهره ام پرواز می گیرد ،
آنجا که دیگر درد پایه های جاودانگی را به لرزه در نمی آورد ،
آنجا که زمان بی رحمانه بر تو هجوم نمی آورد ،
و دیگر فرمانبر ساعتها نیستی
| ||||||
|
||||||
از میان کاج هاى بلند و سر به فلک کشیده که رد مى شوى، جاى پاى هیچ موجودى را نمى شود پیدا کرد. اینجا محبت ها مى آیند و با رفتن آن عزیز در بستر تنهایى، تنها به خاطره اى کوتاه و بلند زنده مى شوند. ... وحشت در نگاه این زنان درد کشیده شاید از ما است. خاطراتشان تلخ و عشق هایشان واقعى... اینجا از نظر ایمان و نزدیک شدن به خدا خیلى خوب است. اینجا حمام آخرت است. یک روزى هم بالاخره نوبت من مى شود. شش دخترى که در دریاچه پارک شهر غرق شده بودند را شما شستید؟ |
__________________________________________________
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی
آب و علفی شنا کنند و نجات
یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند،
با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند.
برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب
می شود به گوشه ای از جزیره
رفتند.
نخست از خدا غذا خواستند.
فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر
آن، آن را خورد.
سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچکس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری
خواست، فردا، به صورتی معجزه
وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او
رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او
و همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر
انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به
همراه همسرش از جزیره برود.
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت
های الهی را ندارد، چرا که در
خواستهای او پاسخ داده نشد
پس همین جا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟
پاسخ داد:
این نعمت هایی که به دست آورده ام همه
مال خودم است، همه را خود
درخواست کرده ام.
درخواستهای او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این
چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد:
اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را
اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید:
از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟.
از من خواست که تمام خواسته های تو را
اجابت کنم.
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های
خود مانیست،
نتیجه دعای دیگران برای ماست