X
تبلیغات
رایتل



من و اون...
پنج‌شنبه 13 مرداد 1384
یه گوشه ی خلوت کنج تنهایی خودش نشسته بود و به یه نقطه ی دور _خیلی دور_زل زده بود...انگار منتظر کسی بود و یا اینکه فکر می کرد کسی منتظرشه.وقتی تو منظره ی جلوی چشماش هیچ تغییری ندید چشماشو از اون نقطه ی دور گرفت و به خودش نگاه کرد. درست مثل کسایی که انگار خودشونو نمی شناسن انگار به یه غریبه نگاه می کرد .دستاشو آورد جلو و بهشون چشم دوخت.یه آه از ته دل کشید و دستاشو انداخت پایین ،اشک توی چشماش جمع شد ...چقدر از خودش فاصله داشت!شاید اونقدر که هیچوقت به خوش نمی رسید.سرشو آورد پایین و به پاهاش نگاه کرد.لبخند تلخی رو لباش نشست..."اینا همون پاهایین که می خواستن تا ته دنیا برن و بلاخره خوشبختی رو پیدا کنن"چقدر به نظرش مضحک بود ،اینو میشد خیلی راحت از نگاهش فهمید.دوباره یه آه عمیق کشید و کمی سرشو چرخوند به این طرف و اون طرف نگاهی کرد و بعد نگاهش با نگاه من گره خورد.چقدر غم توی چشماش بود.یه چیز ی تو نگاش بود که انگار اگه تا قیامت هم گریه می کرد شسته نمی شدن.دقیق تر بهم نگاه کرد انگار تازه داشت یادش می اومد که کیه...یه دستی به صورتش کشید و بعد یه دفعه یادش اومد که داره به تصویر توی آینه نگاه می کنه...
حالا سالهاست که من و اون تو این اتاق ،کنج تنهایی اون با هم می شینیم و من همیشه نگاش می کنم بدون اینکه اون بفهمه...تو این چند سال هیچوقت نتونستم بفهمم منتظر کیه...شاید خودشم نمی دونه،فقط هر از گاهی بهم نگاهی می اندازه و بعد دوباره به اون نقطه ی غریب خیره میشه منم به اون نقطه نگاه می کنم...شاید کسی رو پیدا کردم!.


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری:

لینک های روزانه

پیوند به سایر بلاگها